تبليغاتX
پسری ازجنس آتش
چشم ما به جمال زاینده رود روشن
سلام دوستای گلم ببخشید دیر به دیر میام ولی سعی میکنم جواب کامنتهای لبریز از مهر همتون رو بدم امروز زاینده رود آب داشت عکس هم گرفتم ولی راستش رو بخواین حالش رو نداشتم آپ لود کنم من که خیلی خوشحال شدم بازهم ازهمتون تشکر میکنم ......
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:11 توسط آرش |

دنیای این روزهای من.....
سلام دوستای گلم

ممنون کم وبیش بهم سر میزنید

تا حالا ازخودتون سئوال کردین روزها چرا اینقد داره تند تند میگذره ؟ من که میترسم بهش فکر کنم ...بگذریم

میخوام از این روزهای خودم براتون بگم سه تا کار مهم رو به سرانجام رسوندم یکی اینکه فارغ التحصیل شدم دوم معافیتم رو گرفتم و سوم خدا رو شکر یه کاری پیدا کردم که میشه روش حساب کرد. خوب خدارو شکر اما میخوام در اصل اینو بگم  زندگی با همه زشتی هاش جاهای قشنگ زیادی داره آدمهای قشنگی هم داره حتی اون آدمها که همیشه عقده یه زخم قدیمی رو واستون تازه می کنن ....                                                                        

این روزها درسته یه زخم قدیمی داره بدجوری عذابم میده ولی با این حال وقتی آدم خدا رو کنارش داره و چندتایی دوست که می دونه میتونه روشون خیلی حساب کنه کلا بی خیاله همه بدبختیاش میشه ...... دوست دارم ازیکی که اصلا منو نمیشناسه ولی این روزها خیلی با حرفاش کمکم میکنه تشکر کنم (س) واقعا ازت ممنونم

دوستای گلم مواطب خودتون باشید ... روزهای آخره تابستونه اگه دوست دارید بیایید اصفهان که خیلی این روزها باحال شده البته با زاینده رود خشکه خشکه خشک.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 19:23 توسط آرش |

میان آنچه باید باشد و نیست / عجب فرسوده دیواریست دنیا

 

عجب یار وفاداریست دنیا

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 21:48 توسط آرش |

یه شروع دیگه ...
     بازهم اول مهر اومد و یه شروعی دیگه بارو بنه جمع کردن نمی خواد بلکه جزم کردن عزم میخواد تا شروعی خوب داشته باشیم ..

فقط خدایا به داد پدرهایی برس که دستشون خالیه واسه این روزها  خدایا خودت کمک کن شرمنده نشن

دوستان دعا کنید واسه کسایی که این روزها مثه روزهای آخر سال بدترین روزهای زندگی شون رو دارن میگذرونند .....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:36 توسط آرش |

اگه میترسی نخون .....
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح  و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و …

باقیش در ادامه مطلب اگه دل نداری واقعا نخون از من گفتن ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:48 توسط آرش |

ناز این، بلای اون، حسرت دل، عذاب عالم

خدايا! خدايا! خدایا توی دنيای بزرگت پوسيدیم که
ميخواستيم؛ میخواستیم؛ میخواستیم مثل اين روز نبينيم که ديدیم که
ناز این، بلای اون، حسرت دل، عذاب عالم
هرچی بايد همه تک تک بکشن ما کشيديم که

زندگی ميگن برای زنده هاست
اما خدايا بسکه ما دنبال زندگی دويدیم بريديم که
وای بر ما! وای بر ما! خبر از لحظه پرواز نداشتيم
تا می خواستيم لب معشوق ببوسيم پريدیم که

 

اصلا دوست ندارم و حتی عادت ندارم زندگی رو سیاه ببینم و منفی باف باشم ولی به خدا حقیقته زندگی واسه همه مشکل شده وقتی میبینی مردی واسه گذروندن زندگیش هفته به هفته خونه نمیاد و روزها کار میکنه و شبها نگهبانی میده تا شرمنده خونواده اش نشه و از اون طرفش دخترش..... به خدا ادم میترکه

وقتی میخونی زنی به خاطر سیر کردن شکم بچه هاش التماس هر نامردی رو میکنه اشک تو چشمات جمع میشه

وقتی آخر هفته ها دور وبر خیابون پر از زن ها و دختر هایی که ....

به خدا میخوام بمیرم ولی اینو نخونم که هفته ای ۲۵ دختر ایرانی به پاکستان قاچاق میشن دیگه حالا امارات کویت ترکیه وهزار جهنم دیگه ....

دلم خیلی پر میشه و بغض گلوم رو فشار میده وقتی آمار نشون میده زنان متاهل ۶۷ درصد روسپیان رو به خودشون اختصاص میدن

دیگه از زندگی و مشکلات خیلی از دانشجوهای غیر بومی نمی خوام چیزی بنویسم

دیگه نمی تونم چیزی بنویسم فقط خدایا این سرزمین کوروش نیست .......

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:56 توسط آرش |

وقتشه دوباره بارون بزنه ....
             ابر چشماش پر اشک ای خدا      وقتشه دوبار بارون بزنه

هر چی باهاش حرف میزنم قبول نمیکنه انگار همه غصه ها تو دلشه انگار هیچ کس نمیتونه بهش بفهمونه که بابا اینجا اسمش دنیاست و تو هم ادمی و یه آدم زنده ...

البته حق هم داره دنیا اونجور که اون میخواسته براش نچرخیده و بدجوری تو جونی نوک پیکانش رو به سمتش نشونه رفته

دوست خوب من بزرا بهت بگم دنیا تاریکی های زیادی داره و پشت هر تاریکی یه روشنایی شاید ۹۰ سال عمرت تو تاریکی باشی ولی یک روز باقیمونده به روشنایی برسی زندگی رو به جریان بنداز و به قول یکی از دوستان دکمه play زندگی رو باجدیت فشار بده فقط یا علی یادت نره ....

پ ن: اگه آدم درباره زندگی اطرافیانش یه تحقیق کوچیک کنه متوجه میشه که مشکلات خودش که مشکل نیستن ....

پ ن ۲: تا خدا رو داریم مشکلات همه ضربه فنی میشن  

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:49 توسط آرش |

ویژه ماه رمضون

گفتم: خسته ام    
گفتي:
لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/53) ::.

گفتم: هيشكي نمي دونه تو دلم چي مي گذره
گفتي:
ان الله يحول بين المرء و قلبه
    
.:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::.


گفتم: غير از تو كسي رو ندارم
گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد
    
.:: ما از رگ گردن به انسان نزديك تريم (ق/16)::.


گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش كردي!
گفتي: فاذكروني اذكركم
    .:: منو ياد كنيد تا ياد شما باشم (بقره/152) ::.


گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟
گفتي:
و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا
    .::
تو چه مي دوني! شايد موعدش نزديك باشه (احزاب/63) ::.


گفتم: تو بزرگي و نزديكت براي منِ كوچيك خيلي دوره! تا اون موقع چيكار كنم؟ 
گفتي:
واتبع ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله
     
.:: كارايي كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (يونس/109) ::.


گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده ات هستم و ظرف صبرم كوچيك... يه اشاره كني تمومه!
گفتي: عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم
    .:: شايد چيزي كه تو دوست داري، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدك الضعيف الذليل...  اصلا چطور دلت مياد؟   
گفتي:
ان الله بالناس لرئوف رحيم
     
.:: خدا نسبت به همه ي مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143)::.


گفتم: دلم گرفته  
گفتي: بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا
     
.:: (مردم به چي دلخوش كردن؟!) بايد به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (يونس/58) ::.


گفتم: اصلا بي خيال! توكلت علي الله   
گفتي:ان الله يحب المتوكلين
     
.:: خدا اونايي رو كه توكل مي كنن دوست داره (آل عمران/159) ::.


گفتم: خيلي چاكريم!   
ولي اين بار، انگار گفتي: حواست رو خوب جمع كن! يادت باشه كه:

 

و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخره
.:: بعضي از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت مي كنن. اگه خيري بهشون برسه، امن و آرامش پيدا مي كنن و اگه بلايي سرشون بياد تا امتحان شن، رو گردون ميشن. خودشون تو دنيا و آخرت ضرر مي كنن (حج/11)::.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 9:20 توسط آرش |

باورت می کنم ..........
باورت می کنم
 نه این که فکر کنی تسلیم شده ام ، نه
 تنها نمی خواهم جای مریم ، نم نم برایم
دستمال کاغذی و گل گاوزبان بیاوری
 نمی خواهم دقیقه ای حتی
سکوت همرنگ چشم هایت را زرد بنویسم
 من فکر می کنم
 سبز و ستاره
 در فهم هر باران ساده نیست
در فهم هر آسمان صاف علاقه هم نیست
مثل کوچه هایی که همیشه کوچک می مانند
 مثل شکارچی دریا
که شبی در ساحل نشسته بود
 و آبی هذیان می گفت
مثل یخچال که همیشه
 بوی گل یخ می دهد
باورت می کنم
 ایینه از سرم گذشته است
 گمان می کنی بیهوده
این همه کلمه به هم می بافم ؟
و یا در چشم زمستان بیهوده
لنز سبز گذاشته ام ؟
 باورت کرده ام
 از همان ابتدای سلام
 از همان ابتدای سکوت
 حالا سایه در سایه
 سطر به سطر
 سال در سال
 پشت پلک هر سه شنبه که باشی
 دوستم داری
من چیزی شبیه آب کم دارم
 مرا به دریای سبز می بری ؟
 مرا به ساحل سیب ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 8:47 توسط آرش |

ایستگاه رفته
                        
قطار می‌رود...

تو می‌روی...

تمام ایستگاه می‌رود...

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌های سال

در انتظار تو

كنار این قطار رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته

تكیه داده‌ام
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 8:25 توسط آرش |